#پونه_(جلد_دوم)_پارت_234
_ کجا دختر؟
از رفتار خودم و از کاري که کرده بودم و از حرفايي که زده بودم بدم اومد و خودمو لعنت کردم.لعنت کردم که باعث شده بودم دل دختر خاله م بشکنه و ناراحت بشه.
و پشيمون از حرفايي که بهش زده بودم به خودم گفتم کاش زبونم لال ميشد کاش سکوت مي کردم و هيچي نمي گفتم.اما گفته بودم.آب پاکي رو روي دستش ريخته بودم و اونم با ناراحتي رفته بود.دلخور...بايد چيکار مي کردم؟
ميرفتم دنبالش؟برش مي گردوندم و ازش عذر خواهي مي کردم؟کتي دختر حساسي بود.بايد هر طور بود از دلش در مي آوردم.مدت کوتاهي گذشت تا به خودم بيام و بعدش فوري از اتاق دويدم ييرون و وقتي ديدم نيست از راهرو رد شدم و رفتم سمت حياط و به در که رسيدم تندي بازش کردم ولي وقتي نديدمش آه از نهادم بلند شد.رفته بود.خيلي هم به سرعت رفته بود.بدون حتي يه لحظه صبر کردن!چقدر بد!
بازم به خودم لعنت فرستادم و با ناراحتي سرمو انداختم پايين و درو بستم.چرا احمق بودم؟چرا اونطور رفتار کرده بودم براي چي با حرفام ناراحتش کردم؟مي تونستم هيچي نگم.مي تونستم لالموني بگيرم و صبر کنم تا وقتش برسه.
با حس بدي که بهم دست داده بود رفتم و روي چهارپايه ي توي حياط نشستم. فکر مي کردم اشتباه بزرگي مرتکب شدم و بايد درستش کنم. اما چه جوري؟فکر کردم شايد من عجولانه دارم تصميم مي گيرم و شايد کتايون درست مي گفت و کارم باعث شکسته شن دل کيان ميشد !با اعصابي که هر لحظه داغونتر ميشد موهامو گرفتم و کشيدم.نمي دونستم راهي که انتخاب کردم درسته يا نه.اصلا احساس مي کردم حتي نمي دونم چه کاري درسته وچه کاري اشتباه.مي خواستم عاقلانه تصميم بگيرم اما حرفا و رفتار کتايون منو به شک انداخته بود که آيا واقعا کاردارم راهمو درست ميرم؟
تنها يه چيزو خيلي خوب مي دونستم و اون اين بود که کتايونو از ناراحتي در بيارم.با احساس سرما بلند شدم و با قدمهاي سنگين رفتم توي خونه و از کنار مادرم که توي راهرو منتظرم وايساده بود رد شدم و صداشو پشت سر گذاشتم:
_ رفت؟
romangram.com | @romangram_com