#پونه_(جلد_دوم)_پارت_233

_ پس خداحافظ.

منو کنار زد و رفت سمت در. اما من چطور مي تونستم بذارم با ناراحتي از خونه مون بره؟نه نبايد ميذاشتم اونجوري خونه ي ما رو ترک کنه.سريع برگشتم و صداش زدم:

_ کتايون!

جوابمو نداد.فقط يه لحظه مکث کرد و دستش رو دستگيره ي در موند اما بعد فوري درو باز کرد و از اتاق زد بيرون.

همونجا که وايساده بودم آروم صداش زدم:

_ کتي!

ولي از جام تکون نخوردم و شنيدم که مادرم صداش زد:

_ کتايون!خاله!کجا ميري؟چرا هنوز نيومده رفتي؟

_ ببخشيد خاله. الان يادم اومد يه کار خيلي مهم دارم بايد برم.

صداش مي لرزيد.اونقدر که دل منو هم لرزوند. چيکار کرده بودم؟دل دختر خاله مو شکونده بودم؟دل خواهرمو؟چشمام پر شد از اشک و وقتي مادرجون صداش زد:


romangram.com | @romangram_com