#پونه_(جلد_دوم)_پارت_232

_ کارم به خاطر اونم هست.مطمئن هم باش که وقتي با واقعيت رو به رو بشه خودش همه چيزو قبول مي کنه.

سرشو با ناراحتي تکون داد و لبخند تلخي زد:

_ نه پونه اشتباه مي کني اون نمي تونه قبول کنه....نمي تونه...

گفتم:

_ خب تو کمکش کن.

جوابمو نداد.سرشو انداخت پايين و اخم کرد .فهميدم بدجور بغض کرده و جلوي خودشو گرفته که اشکاش سرازير نشن.به اخلاقش کاملا آشنا بودم. از همون بچگي اينطور بود.هر وقت ناراحت مي شد و بغض مي کرد سرشو مينداخت پايين که جلوي شکستن بغضشو بگيره:

_ يعني...يعني هيچ راهي نداره؟

دستمو روي شونه ش گذاشتم و با مهربوني گفتم:

_ متاسفم کتي.

.يه تکون آروم به شونه ش داد تا از زير دست من آزاد بشه و بعد گفت:


romangram.com | @romangram_com