#پونه_(جلد_دوم)_پارت_231

با شنيدن حرفاش عصباني شدم و نذاشتم ادامه بده و در حاليکه شونه شو با خشونت مي گرفتم گفتم:

_ بسه ديگه.چطور مي توني در مورد من اينجوري فکر کني؟!

حالا من شدم آدمي که به فکر پوله؟من و تو با هم بزرگ شديم.عين دو تا خواهريم خوب و بد همديگه رو مي دونيم اون وقت تو...

با لحني بغض آلود پرسيد:

_ پس چرا...چرا داري اين کارو مي کني؟چرا بي خبر قبول کردي يه نفر بياد خواستگاريت و مي خواي...

حرفشو ادامه نداد و من فهميدم از فشار بغضي که توي گلوشه ديگه نمي تونه حرف بزنه و جواب دادم:

_ چون اين بهترين راهه.

زمزمه کرد:

_ پس کيان چي؟

جواب دادم:


romangram.com | @romangram_com