#پونه_(جلد_دوم)_پارت_230
حرفي نزد اما ابروهاش مي لرزيدن و سعي داشت اخم کنه که بدونم ناراحته:
_ کتي ازت تعجب مي کنم تو مثلا درس خونده و دانشگاه رفته اي و بايد بيشتر از اينا بفهمي و درک کني...
حرفمو قطع کرد و گفت:
_ من الان تنها چيزي که مي دونم اينه که به خاطر يه نفر ديگه داري داداش منو خردش مي کني.
گفتم:
_ بسه کتايون...
_ شايد فکر مي کني کيان لياقت تو رو نداره...
داشت نفس نفس ميزد.از زور ناراحتي داشت مي لرزيد و من مي خواستم آرومش کنم:
_ کتايون...
_ يا اينکه اونقدري نداره که تو توقع داري.و پسره که اومده خواستگاريت پولداره و...
romangram.com | @romangram_com