#پونه_(جلد_دوم)_پارت_228
_ نمي دونم...
_ پونه بگو بعدش چي؟
سرمو بلند کردم و نگاهم چرخيد روي وسايل اتاق. روي کمد و بالشي که يه گوشه افتاده بود و گلدون گل مصنوعي گوشه ي پنجره و موکت آبي رنگ کف اتاق و بعد نگاه سرگردونمو دوختم به دختر خاله م که قيافه ش نشون مي داد بي صبرانه منتظر جوابه. اما من هيچي نگفتم و اون زمزمه وار پرسيد:
_ نکنه مي خواي به خواستگارت جواب مثبت بدي؟
منم مثل خودش زمزمه کردم:
_ نمي دونم.هنوز هيچ تصميمي نگرفتم.
اما دروغ گفتم من داشتم تصميم مي گرفتم.داشتم به علي فکر مي کردم و مي خواستم در موردش واقعا جدي باشم.
با ناباوري نگام کرد و من براي فرار از نگاهش و اون چشمايي که بي شباهت به چشماي برادرش نبودن دستمو به سمت دستگيره ي در بردم تا بيرون برم و فرار کنم .فرار کنم از اون فضايي که حس مي کردم هر لحظه داره نفس کشيدن توي هواش برام سخت و سنگين ميشه.
ولي کتايون اون يکي دستمو فورا گرفت و مانع از فرارم شد:
_ بگو اون کيه پونه؟منو نگاه کن و بگو کيه؟
romangram.com | @romangram_com