#پونه_(جلد_دوم)_پارت_225

با التماس گفت:

_ به خاطر من...

خواستم نه بگم که پا شد و گفت:

_ امشب خودم همراش ميام اينجا که با هم صحبت کنين.گفت امشب و من ذهنم رفت سمت علي و خواستگاريش و سريع گفتم:

_ نه.

از نه گفتنم جا خورد و با تعجب نگام کرد:

_ چرا؟

مچ دستمو از دستش بيرون کشيدم و گفتم:

_ امشب من کار دارم.

با تعجب پرسيد:


romangram.com | @romangram_com