#پونه_(جلد_دوم)_پارت_224

_ نه تو در اين مورد حرفي ميزني و نه کيان. تو ميگي کارا و حرفاي منو درک نمي کني ؟منم ميگم حرف تو رو نمي فهمم .آخه چطوريه که داداش من با وجود اون همه علاقه ش به تو بخواد ازت دوري کنه و تو...

کلافه از حرفاش سرمو بلند کردم و گفتم:

_ کتي خواهش مي کنم بسه.

_ آخه چرا به من نمي گي چي شده؟

نمي دونستم واقعا در برابر سماجت دختر خاله م چيکار کنم.هميشه همينطور بود سمج بود و عين چسب به آدم مي چسبيد تا به خواسته ش برسه.اما نه قرار نبود من چيزي در مورد خودم و کيان و جريانات بينمون بهش بگم.

_ فکر مي کنم شما دو تا به سرتون زده.

بازم در برابرش سکوت کردم و خواستم پا شم که مچ دستمو محکم گرفت:

_ حداقل يه بار فقط يه بار ديگه با هم حرف بزنين شايد.

گفتم:

_ چه فايده اي داره آخه؟


romangram.com | @romangram_com