#پونه_(جلد_دوم)_پارت_223

خواستم حرف بزنم و جوابشو بدم که مهلت نداد و گفت:

_ ببين انکار نکن من فهميدم همه چي زير سر توئه.چون داداشم از اول تو رو دوست داشت و خودش گفت تو رو مي خواد و براي خواستگاري کردن از تو هم خيلي عجله داشت.پس اون توي اين قضيه هيچ تقصيري نداشته.

مکثي کرد و در جواب نگاه من ادامه داد:

_ اينا رو ميگم چون الانم خودم ميبينم بيشتنر وقتا تو خونه که هست يا ميره يه گوشه کز مي کنه و مثلا به کاراش ميرسه يا هي ميره توي فکر.

به خدا پونه اگه دروغ بگم.اون هنوز عکس تورو پيش خودش نگه داشته.من خودم با چشماي خودم عکستو توي کيف پولش ديدم.

حرفاشو شنيدم اما چي مي تونستم بگم؟اون که حقيقتو نمي دونست! اون که خبر نداشت چرا بين و من برادرش به هم خورد!اون که از ماجراي آرمين روحش هم خبر نداشت!چي مي تونستم بهش بگم؟!فکر کردم و بعد خيلي آروم گفتم:

_ راستش کتي نمي تونم درک کنم تو چه اصراري داري که من و کيان حتما با هم ازدواج کنيم در حاليکه هر دومون به اين نتيجه رسيديم که به درد هم نمي خوريم!

ما کلي با هم حرف زديم.سعي کرديم همديگه رو بفهميم ولي باور کن نتيجه نداد. حتي اون روز تو پارک هم من بهت گفتم حرف زديمو فايده نداشته.فکر مي کني اگه الان که هيچ جوره با هم نمي سازيم با هم ازدواج کنيم چي ميشه؟مطمئن باش دو روزه نمي تونيم همديگه رو تحمل کنيم.

_ من نمي فهمم شما دو تا که با هم خوب بودين آخه چطور شد که يهو بينتون به هم خورد؟

روي موکت کف اتاق خط کشيدم و در جوابش هيچي نگفتم.


romangram.com | @romangram_com