#پونه_(جلد_دوم)_پارت_222
از جوابش خنده م گرفت اما فقط لبخند زدم:
_ نه وجداني بگو چي شده اومدي؟
خم شد و صورتشو به صورتم نزديک کرد:
_ بي خود خودتو به اون راه نزن.مطمئنم مي دوني واسه چي اومدم.
حرفي نزدم و فقط به چشماش که شباهت عجيبي به چشماي کيان داشتن نگاه کردم .
_ اومدم در مورد کيان باهات صحبت کنم.
جوابشو ندادم و فقط نگاش کردم.انتظارشو داشتم :
_ خواهشا اينجوري نگام نکن پونه خانوم.که ازت واقعا گله دارم.
بازم هيچي نگفتم و پفي کردم و سري تکون دادم .
_آخه داداش بنده خداي من چه گناهي کرده که اذيتش مي کني؟
romangram.com | @romangram_com