#پونه_(جلد_دوم)_پارت_221

و سرمو تکون دادم.

جواب داد:

_ تو هميشه سر و وضعت عين کوليا بود.ولي امروز به خودت رسيدي!راستشو بگو چه خبره؟

شونه اي بالا انداختم و گفتم:

_ همينجوري.

و اشاره کردم بشينه که رفت نشست لب پنجره و در همون حال گفت:

_ آره جون خودت.همينجوري.تو گفتي و منم باور کردم.

جوابشو ندادم و رفتم کنار پاش نشستم و يه بالش توي بغلم گرفتم و نگاش کردم.قرار نبود کسي از ماجراي خواستگاري خونواده ي موحدي از من با خبر بشه.حتي خونواده ي خاله و البته کيان هم که فهميده بود خبر داشتم هنوز چيزي به خونواده ش نگفته چون مامانم اينطور ازش خواسته بود. منم براي اينکه ذهن کتايونو منحرف کنم گفتم:

_ هيچي بابا زياد مهم نيست.تو بگو چه خبر شده اومدي اينجا؟

_ خب خونه ي خالمه مي خواي نيام؟


romangram.com | @romangram_com