#پونه_(جلد_دوم)_پارت_216
براي اعضاي خونواده م تغيير سريع روحيه م و تغيير ظاهرم عجيب بود .مادرم مشکوک نگام مي کرد اما من ديگه ترس و نگراني از اين نگاه ها نداشتم.مادرجون با ديدنم گاهي لبخند ميزد و بسم الله مي گفت و صلوات ميفرستاد و باباجون مثل هميشه همه چيزو به شوخي برگزار کرده بود.
ولي هيچ کدومشون از نيت واقعي من خبر نداشتن.هيچ کدومشون نمي دونستن مي خوام چيکار کنم.توي آينه يه بار ديگه به خودم نگاهي انداختم و شالمو کشيدم روي سرم و بعد از مدتها لبخند زدم.و به صداي زنگ در گوش سپردم و با تعجب ابرو بالا انداختم .يعني کي مي تونست باشه اون وقت روز؟!از لاي در اتاق مادرمو ديدم که رفت بيرون.سريع و با کنجکاوي خودم رسوندم پشت پنجره و از لاي پرده حياطو زير نظر گرفتم.مادرم درو باز کرد و کتايون داخل شد چند بار پلک زدم و چشمامو باريک کردم.کتايون؟!چي شده بود اون موقع از روز اونجا پيداش شده بود!اونم تنهايي؟!معمولا در اون ساعت از روز که سه و نيم بعد از ظهر بود ساعت خوابش بود! حس کردم بي خودي اينجا نيومده و به خودم گفتم حتما با من کار داره.
و
از اتاق زدم بيرون .با ورود من به هال مادرجون که نشسته بود و داشت سبزي پاک مي کرد سرشو بلند کرد و منو نگاه کرد:
_ کي بود در زد مادر؟
در حاليکه چشم به حياط داشتم گفتم:
_ کتايونه.
نگاهشو روي خودم حس کردم و شنيم که پرسيد:
_ پس چرا نمياد داخل؟
شونه اي بالا انداختم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com