#پونه_(جلد_دوم)_پارت_217
_ نمي دونم.
و رفتم توي راهرو که بالاخره خانوم دل از حياط و پرحرفي کند و داخل شد:
_مادرجوني! پونه!سلام.من اومدم.
مثل هميشه با صداي بلند و به قول باباجون جيغ جيغوش من و مادرجونو صدا کرد ولي چشمش به من افتاد ساکت شد .من هم دست به سينه وايسادم و گفتم:
_ عليک سلام.
نگاهي به سرتاپام انداخت و چشماشو بازتر کرد:
_ سلام خانوم.
و اومد سمتم و وقتي بهم رسيد با لبخند گفت:
_ لبااس نو مبارک.
و در گوشي و آهسته ازم پرسيد:
romangram.com | @romangram_com