#پونه_(جلد_دوم)_پارت_215
بعد به اتاق برگشتم و انگار که سرگرمي جديد و جالبي پيدا کرده باشم از خودم پرسيدم کجا بودم و باز علي رو به خاطر آوردم.مي تونستم بهش جواب مثبت بدم و باهاش ازدواج کنم اما من چقدر اونا رو ميشناختم؟علي هنوز برام حکم يه غيبه رو داشت و مادرش... چطور مي تونستم با وجود اون زن که راضي به ازدواج من و پسرش نبود زندگي خوبي داشته باشم؟اگه اذيتم مي کرد؟اگه باعث ميشد بينمون اختلاف پيش بياد؟
و اگه يه روزي کارمون مثل پدر و مادرم به جدايي مي کشيد...اونم با وجود يه بچه...آه کشيدم و چرخيدم و توي آينه ي روي ديوار به خودم زل زدم. ولي شايد هيچ کدوم از اين اتفاقا نمي افتاد و من خوشبخت ميشدم.خوشبخت؟زير لب چند بار کلمه ي خوشبختو زمزمه کردم.
شايد اگه خودم تلاش مي کردم هيچ وقت بينمون اختلافي پيش نميومد.شايد اگه با مادر علي درست رفتار مي کردم و احترامشو کامل نگه مي داشتم مهر من به دلش مي نشست.
فصل بيست وچهارم
(1)
به خودم رسيده بودم.نزديکاي عصر بود و شب قرار بود جلسه ي دوم آشنايي من و علي برگزار بشه .من هم مي خواستم براي يه بار هم که شده راه مناسبي رو پيش بگيرم.يه راه درستو بدون دخالت دادن احساساتم.
romangram.com | @romangram_com