#پونه_(جلد_دوم)_پارت_213
شايد اگه از کيان شروع مي کردم بهترين راه بود.يعني چه تصميمي بايد در موردش مي گرفتم؟بايد محکم و قاطع بدون هيچ دلسوزي و سستيي بهش نه مي گفتم.در مورد علي هم همينطور بايد يه جواب درست و سر راست بهش مي دادم.و آرمين در مورد اون بايد چيکار مي کردم؟مي تونستم احساسمو در مورد اون فراموش کنم؟مي تونستم؟از پشت شيشه به موزاييکاي خيس از بارون نگاه کردم.برام سخت بود تصميم گرفتن.ولي آرمين زندان بود و حتما جرمش هم خيلي سنگين بود .ولي آخه من دوستش داشتم.با اينکه مي دونستم علاقه ي بين ما يه چيز ناجور و ناهماهنگ و مسخره ست دوستش داشتم.اينو قلبم مي گفت.با همه ي ترديدها و ناباوريهام دوست داشتنشو فرياد ميزد.و با اين همه من بايد تصميم درستي مي گرفتم.
بايد با قاطعيت تصميم مي گرفتم و اونو از ذهنم بيرون مي کردم.ولي مي دونستم اگه اجباري براي فراموش کردنش وجود نداشته باشه هيچ وقت فراموش نميشه.پس بايد خودمو مجبور به اين فراموشي مي کردم. اما چه جوري؟چه جوري که هم از بند علاقه ي آرمين خلاص ميشدم و هم از اين درگيريهايي که توي زندگيم به وجود اومده و مشکل برام پيش آورده بود نجات پيدا مي کردم؟ چطور مي تونستم آرامش از دست رفته ي گذشته رو دوباره به دست بيارم؟
فکر کردم تا بتونم راه حلي براي خودم پيدا کنم و در حال فکر کردن يهو ياد علي افتادم و يه کسي بهم گفت شايد اون...اما سريع فکرمو پس زدم. احمقانه بود براي فرار از مشکلاتم مي خواستم با مردي که احساسي بهش نداشتم ازدواج کنم؟چه فکر احمقانه اي!مي خواستم از چاله خودمو بندازم توي چاه!
خودمو به خاطر فکري که به ذهنم اومده بود مسخره کردم و پوزخندي زدم.چطور مي تونستم اينقدر احمق باشم؟ در حاليکه مي دونستم ته ته چنين ازدواجهايي عاقبت خوشي ندارن.
اما به هر حال بايد راهي پيدا مي کردم.يه راه مناسب ولي هر قدر سعي مي کردم هيچي به ذهنم نميرسيد. جز همون راهي که به نظرم احمقانه ميومد و با اين حال و با وجوديکه سعي مي کردم از ذهنم بيرونش کنم کم کم جذبش ميشدم و داشتم ذره ذره شروع به تجزيه و تحليلش مي کردم که مادرم صدام زد:
_ پونه!پونه!
از جا پريدم و چشمامو باز کردم و برگشتم سمت در. حتما داشت براي شام صدام مي کرد با اينکه گرسنه بودم ميلي به خوردن نداشتم و مي خواستم بقيه ي فکرمو ادامه بدم تا بفهمم به کجا ختم ميشه؟
براي همين رفتم طرف در و بازش کردم و صداي قرآن خوندن باباجونو شنيدم و ديدم مامان داره ظرفاي شامو مي بره توي اتاق بزرگه:
_ بله مامان!
وايساد و با اخم کمرنگي که صورتشو جدي نشون مي داد گفت:
romangram.com | @romangram_com