#پونه_(جلد_دوم)_پارت_212

_ کيان!کجا؟وايسا خاله!

صداي مامانم همزمان شد با صداي بسته شدن در و ظرفا توي دست من موندن.از خودم پرسيدم يعني کار درستي بود يه چنين رفتاري با کيان؟بعد آه کشيدم و مامان که اومدتوي آشپزخونه ظرفايي رو که جمع کرده بودم گذاشتم روي سينک.

_ ميبيني چه شري به پا کردي؟کيانو به خاطر تو از خودم رنجوندم.

خواستم بگم اينا به من ربطي نداره اما حرفي نزدم و از توي آشپزخونه اومدم بيرون و رفتم توي اتاقم که صداش بلند شد:

_قهر مي کني؟باشه قهر کن.اصلا همه تون قهر کنين به درک.

صداش نشون مي داد بدجوري اعصابش به هم ريخته و ناراحته.اخم کردم و شونه اي بالا انداختم .از دستم عصباني بود.حق هم داشت اما با اين حال به خودم مي گفتم چرا بايد اينطور عصباني بشه؟مگه من چيکار کرده بودم؟چرا همه ي تقصيرا رو مينداخت گردن من؟يعني خودش مقصر نبود يا اون کيان که هر لحظه عوض مي شد و به رنگي در ميومد؟!سعي مي کردم خودمو با اين فکرا و حرفا توجيه کنم ولي مي دونستم بي فايده ست و تقصيري متوجه اونا نيست. در واقع هيچ کس جز خودم مقصر نبود.حتي آرمين هم از نظرم تا جايي که مربوط به من ميشد تقصيري نداشت و شايد اگه خودم بهش رو نشون نمي دادم اونم بي خيالم ميشد.پس بايد به مادرم حق مي دادم که بگه همه چيز زير سر منه.

هيچ کاري براي انجام دادن نداشتم جز اينکه فکر کنم.اما به کي و چي؟به آرمين؟که هيچ خبري ازش نداشتم؟و هر وقت يادش مي افتادم عذاب وجدان مثل خوره به جونم مي افتاد؟به کيان؟که اونطور ناراحت از خونه ي ما زد بيرون؟

يا به علي که نمي دونم چه جوري در برابرش برخورد کنم و در جواب خواستگاريش مونده بودم!

تنها چيزي که مي دونستم فقط يه چيز بود.اينکه دلم مي خواست از همه دور بشم و ذهنم از همه چيز خالي بشه.از هر فکري و از هر يادي.مي خواستم به عقب برگردم.به عقب عقب ...به زماني که نامه ي آرمين به دستم نرسيده بود. به موقعي که کيان نيومده بود خواستگاريم.خسته بودم از همه چيز و از همه کس و بيشتر از خودم.چقدر مي تونستم سرگردون بمونم.يا براي رسيدن به آرامشي که از دست دادم بودم انتظار بکشم!چقدر مي تونستم با رفتار نسنجيده م باعث ناراحتي و نگراني و آزار و اذيت دور و بريام بشم؟چرا نمي تونستم براي يه بار هم که شده يه تصميم قاطع بگيرم؟چرا هر وقت ميومدم از عقلم کمک بگيرم احساسم که دخالت مي کرد ديگه قدرت تصميم گيري ازم سلب ميشد؟چرا بين احساساتم گير مي کردم؟دليلش چي مي تونست باشه؟اگه واقعا آرمينو دوست داشتم پس براي چي باعث شدم اون همه عذاب بکشه؟چرا مرتب ازش فرار مي کردم و علاقه شو به خودم باور نمي کردم؟آيا واقعا به خاطر باران و آرمان بود که نمي خواستم علاقه ي آرمينو به خودم قبول کنم؟نه من با خودم صادق نبودم من داشتم مرتب به خودم دروغ مي گفتم و علاوه بر ديگرون خودمو هم فريب مي دادم.پس من يه دروغگوي به تمام معنا بودم يه آدم مزخرف.از خودم بدم اومده بود.از خودم که احساس مي کردم ديگرانو فريب دادم اما شايد فرصتي براي جبران داشتم.براي تغيير کردن براي محکم تصميم گرفتن و رها شدن از بند احساساتم که منو هر جا خودشون دلشون مي خواست مي کشيدن.

ولي از کجا بايد شروع مي کردم؟چه جور تصميمي بايد مي گرفتم؟رفتم کنار پنجره و حياطو تماشا کردم که همون موقع در حياط باز شد و باباجون داخل شد.


romangram.com | @romangram_com