#پونه_(جلد_دوم)_پارت_210

_ چ....چرا؟

صداي متعجب کيانو شنيدم و خودمم با تعجب نيم نگاهي به مادرم انداختم:

_ اين نميشه که هر روز يه حرفي بزنين و بعدش پشيمون بشين.تو يه وقتي مي گفتي پونه رو خواي گفتيم باشه و نامزد شدين.بعد گفتي پونه يه نفر ديگه رو دوست داره بازم گفتم باشه و کلي هم بازخواستش کردم و تهديدش کردم که به اون پسره فکر نکنه.ولي الان تو دوباره اومدي ميگي مي خواي ازش خواستگاري کني؟و خدا مي دونه اگه من قبول کنم و شما دو تا ازدواج کنين چه اتفاقايي پيش مياد.مي ترسم باز اون موقع پشيمون بشي و بگي نمي خوام.آخه خودت قضاوت کن اين درسته که هر بار يه چيزي بگي؟

_ ولي خاله...

مامان حرفشو قطع کرد و گفت:

_ کيان جان!لطف کن ديگه در اين مورد هيچي نگو.چون هيچ نتيجه اي نداره.

بعد رو کرد به من و گفت:

_ پونه!بروظرفاي شامو آماده کن.

سر به زير بلند شدم و به آشپزخونه رفتم و از همونجا کيانو نگاه کردم.سرشو انداخته بود پايين.دلم براش مي سوخت اما حرف مادرم درست بود و علاوه بر اين خودمم نمي خواستم با کيان ازدواج کنم و دليلم هم اين بود که اگه حتي تمام سوء تفاهمهاي بين ما دو نفر از بين ميرفت بازم اون نمي تونست بدبيني و شکش رو نسبت به من از بين ببره و همه ش در طول زندگي مشترکمون با اين ترس مواجه ميشه که من بهش خيانت کنم و مطمئن بودم زندگي خوبي در آينده نمي تونيم داشته باشيم.

مشغول جمع کردن ظرفا براي شام شدم و درهمون حال صداي مادرمو شنيدم:


romangram.com | @romangram_com