#پونه_(جلد_دوم)_پارت_208

کيان دست از مزه مزه کردن چايش کشيد و در حاليکه استکانو توي دستش مي چرخوند و نگاش مي کرد گفت:

_ خاله!

مامان جوابشو نداد و اون يهو سرشو بلند کرد و در حاليکه صداش به شدت مي لرزيد گفت:

_ خاله مي خوام يه بار ديگه پونه رو از شما خواستگاري کنم.

بازم حرفشو زد و من با صورت برافروخته سرمو انداختم پايين و دستمو که روي زانوم گذاشته بودم مشت کردم.

_ اين جواب من نبود.

کيان تند تند و عصبي جواب داد:

_ خاله اون قضيه اي که مي خواين بدونين چيزي خيلي جدي اي نبود.دو نفر مزاحم پونه شده بودن منم باهاشون درگير شدم.

زير چشمي مادرمو نگاه کردم تا عکس العملشو ببينم و ديدم اخم کرده و سرشو انداخته پايين :

_که اينطور!


romangram.com | @romangram_com