#پونه_(جلد_دوم)_پارت_207
صداي مامان باعث شد رشته ي افکارم پاره بشه و دوباره زير چشمي کيانو نگاه کنم.کنار بخاري نشست و مامان سيني چاييو زمين گذاشت و رو به من گفت:
_ پونه!تو هم بيا چايي بخور.
باز نگاهمو کشيدم سمت تلويزيون و جواب دادم:
_ نمي خورم.
_ گفتم بيا بشين يه چايي بخور.اونقدرم با اون کنترل ور نرو.
لحن صداش آمرانه بود و اين يعني بايد حرفشو گوش مي کردم.به ناچرا کنترلو گذاشتم روي تلويزيون و اومدم کنارش نشستم و مامان از قوري مادرجون برام چاي ريخت.دلم بدجور مي خواست يه چاي داغ داغ بخورم .براي همين استکانو برش داشتم و و سريع يه کم ازش خوردم که لبم سوخت و اشک توي چشمام جمع شد ولي نذاشتم مامان و کيان بفهمن و چشمامو بستم و استکانو سر جاش گذاشتم که مادرم هم همين کارو کرد و استکانشو توي سيني گذاشت و به کيان گفت:
_ خب حالا راست و درست بگين بهم چه اتفاقي افتاده ؟
به مامان و بعد به کيان نگاه کردم. پسر خاله جواب داد:
_ هيچي نشده بود خاله.
_ هيچي نشده بود يعني حتما يه چيزي شده بود.
romangram.com | @romangram_com