#پونه_(جلد_دوم)_پارت_206

_ برو لباساتو عوض کن.نايست با اون لباساي خيس.

چيز ديگه اي نگقتم. نيم نگاهي به کيان انداختم و رفتم توي اتاقم و در حاليکه ميرفتم سمت کمد تمام حواسمو دادم به مادرم و کيان که بشنوم چي به هم ميگن:

_ بيا کيان جان اين حوله رو بگير موهاتو خشک کن اينم يه پيرهن خشک.

صداي کيانو نشنيدم.

در کمدو باز کردم و شنيدم مادرم گفت:

_ بشين چايي برات بيارم.

_ زحمت نکش خاله.

اين بار کيان هم به حرف اومد.

کمدو باز کردم و مشغول عوض کردن لباسام شدم و سعي کردم باقي حرفاشونو بشنوم اما فقط صداي پچ پچ کردن و زمزمه مي شنيدم.که همين باعث شد اخمام برن توي هم . لباسامو که عوض کردم از اتاق اومدم بيرون و ديدم کيان کنار بخاري وايساده و داره خودشو گرم مي کنه و يه حوله رو سرشه و با اينکه من هم دلم مي خواست خودمو گرم کنم ولي حضور اون مانع بود .به ناچار براي اينکه خودمو مشغول کنم رفتم سمت تلويزيون و روشنش کردم و مشغول عوض کردن کانالا شدم و زير چشمي کيانو زير نظر گرفتم.ساکت بود.آروم و غرق در فکر.عجيب بود که توجهي به من نداشت!و هر چند سعي مي کردم از اين قضيه خوشحال باشم ولي يه احساس ناراحتي از اين بي توجهي بهم دست داد.نگاهمو ازش گرفتم و به صفحه ي تلويزيون چشم دوختم اما واقعا به تلويزيون نگاه نمي کردم که مرد مجري برنامه ي کودک داشت بالا پايين مي پريد و شعر مي خوند.داشتم به کيان فکر مي کردم و اينکه داره به چي فکر مي کنه و هر گاهي هم اتفاقاتي رو که توي اين مدت گذشته بود مرور مي کردم.برگشتن آرمين و ناراحتي کيان و عکس العملش در برابر من و آرمين و بعدش هم خواستگاري کردن علي از من...

_ بشين پسرم.بشين يه چايي بخور.


romangram.com | @romangram_com