#پونه_(جلد_دوم)_پارت_187

مچ دستمو گرفت و گفت:

_ بيا مي کارت دارم.

جواب دادم:

_ ولي من کاري با تو ندارم.

دستمو به زور کشيد و کليدو هم با دست ديگه ش از سوراخ قفل بيرون آورد.

_ ولم کن.

خواستم دستمو از دستش بيرون بکشم اما اون به زور منو دنبال خودش کشوند و بعد در ماشينو باز کرد و مجبورم کرد روي صندلي کنار راننده بشينم. خودش هم رفت و پشت فرمون نشست و سريع از جلوي خونه مون دور شد و از کوچه بيرون اومد و من که از اين کارش تعجب کرده بودم با لحني عصبي پرسيدم:

_ معلوم هست چيکار داري مي کني؟!

جوابمو نداد.با صداي بلندتري گفتم:

_ با توام مگه نميشنوي؟!


romangram.com | @romangram_com