#پونه_(جلد_دوم)_پارت_186

داشتم نگاش مي کردم که ديگه صبر نکرد و از مغازه زد بيرون و درست وقتي داشت ميرفت باباجون داخل شد اما پسر خاله بهش توجهي نکرد و باباجون در حاليکه با تعجب رفتنشو تماشا مي کرد ازمن پرسيد:

_ اين چش بود؟!

جواب دادم:

_ نمي دونم.

و با فرچه که نمدار هم بود مشغول تميز کردن زمين شدم.اما تمام مدت فکرم پيش کيان بود.آخه اون چش شده بود؟چرا مثل ديوونه ها رفتار مي کرد؟چرا بهم گفت حق ندارم به علي جواب مثبت بدم؟!چرا فکر مي کرد حق داره اونطوري با من حرف بزنه؟چيزي مي خواست بگه؟!حرفش چي بود؟!آيا هنوز احساسي بهم داشت؟اگه داشت چرا از اول اونطور رفتار کرد و نامزديمونو به هم زد؟چرا بعدش اون همه اذيتم کرد و باعث ناراحتيم شد؟!و حالا چي مي خواست؟چرا راحتم نميذاشت و دست از سرم بر نميداشت؟اونقدر عصبي بودم که احساس مي کردم نمي تونم بيشتر اونجا بمونم.فرچه رو گذاشتم کنار .کيفمو برداشتم و رفتم بيرون و به باباجون که دم در مغازه روي چهارپايه ش نشسته بود گفتم:

_ من دارم ميرم خونه باباجون شما کاري باهام ندارين؟

_ نه باباجون به سلامت.حواست به خودت باشه.

چشمي گفتم و ازش خداحافظي کردم و حين اينکه تو حاشيه ي پياده رو قدم ميزدم يه نفس عميق کشيدم که آروم بشم اما نشدم.هوا نيمه ابري بود و گاهي آفتاب کم رمق زمستوني از پشت ابرا سرک مي کشيد و روي ديوارا و آسفالت مي افتاد و گاهي سايه ي ابرا بود که همه جا رو مي گرفت و انگار نور آفتاب و ابرا بازيشون گرفته بود که هي تند تند جا عوض مي کردن.در حاليکه راه ميرفتم به کيان فکر مي کردم.به رفتاراي ضد و نقيضي که ازش سر ميزد.به عصبانيتش و حرفايي که به علي زده بود. گاهي هم ياد آرمين مي افتادم که مطمئنا توي زندان بود و هيچ خبري ازش نداشتم.اما هر بار با ياد آوري آرمين قلبم فشرده مي شد و دور و برمو نگاه مي کردم به هواي اينکه ببينمش و چه حرکت احمقانه و چه انتظار بيهوده اي بود که مي خواستم ببينمش.به فکرام پوزخند زدم و به تند تند راه رفتنم ادامه دادم.چند دقيقه اي گذشت تا بالاخره به خونه رسيدم و وقتي رسيدم که ابراي خاکستري کاملا آسمونو پوشونده بودن.خواستم درو با کليد باز کنم و برم تو که همون موقع شنيدن صداي ماشيني از پشت سرم باعث شد برگردم اما وقتي برگشتم و با کيان رو به رو شدم که از ماشين پياده شد سريع بهش پشت کردم و کليدو فرو بردم توي سوراخ قفل وخواستم بچرخونمشحوصله ي جر و بحث و دعوا و حرف شنيدن نداشتم.کليد که توي قفل چرخيد خواستم درو باز کنم که اومد دستشو روي دستم گذاشت و مانعم شد.تند چرخيدم طرفش و با لحن تندي پرسيدم:

_ چيکار مي کني؟!

چي مي خواي؟


romangram.com | @romangram_com