#پونه_(جلد_دوم)_پارت_188

بازم جوابمو نداد.انگار واقعا نميشنيد اما ديگه داشت اعصابمو به هم مي ريخت.شايد اصلا جواب ندادنش واسه همين منظور بود و مي خواست کاري کنه عصباني بشم:

_ نگه دار مي خوام پياده بشم.

توجهي به حرفم نکرد و سرعت ماشين بيشتر شد و من يهو سرش داد زدم:

_ گفتم نگه دار.

با دادي که زدم بالاخره قارقارک متوقف شد و من هم از فرصت استفاده کردم و خواستم درشو باز کنم اما کيان دستشو گذاشت روي اون يکي دستم و نگهم داشت:

_ صبر کن...

با حرص پسش زدم و گفتم:

_ ولم کن مي خوام برم.

_ تا وقتي من نگفتم هيچ جا نميري.

و دستمو محکمتر گرفت و گرماي دستش قلبمو به تپش واداشت.تعجب کرده بودم اون همچين آدمي نبود که به نامحرمش انگشت هم بزنه چه برسه به اينکه دستشو بگيره ولو اينکه دختر خاله ش باشه.اگر هم شب نامزديمون دستمو گرفت اونو به حساب نامزد بودنمون گذاشته بودم.وگرنه چنين آدمي نبود!تقلا کردم دستمو از دستش آزاد کنم اما نذاشت و مجبورم کرد بشينم سر جام ولي من که آروم نميگرفتم رو کردم بهش وپرسيدم:


romangram.com | @romangram_com