#پونه_(جلد_دوم)_پارت_177

اون حرف ميزد و من گوش مي کردم و از حرفاش فهميدم دومين پسر خونواده ي موحديه و سومين بچه ي خونواده ست و مرد جووني که همراهشون اومده بود برادر بزرگترشه.بهم گفت از آروم بودنم و نجابتم خوشش اومده.مي گفت مدتهاست در برابر مادرش که اصرار داره هر چه زودتر ازدواج کنه مقفاومت مي کنه چون مي خواسته دختر مورد نظرشو خودش انتخاب کنه و وقتي با من رو به رو شده به خودش گفته اين همون دختره و کم کم که زمان گذشته و مطمئن شده من همون دختريم که مي خواسته از مادرش خواسته بره خواستگاري که اون مخالفت مي کنه و با اين همه پدرش و بقيه ي اعضاي خونواده همراهيش مي کنن و عمه ش هم حاضر ميشه همراهشون بياد خواستگاري.يه ساعتي رو حرف زديم.

يعني من بيشتر شنونده بودم و فقط به اين موضوع که پدرم الان توي يه شهر ديگه زندگي مي کنه اشاره کردم و اون بود که حرف ميزد و در مورد خودش و خونواده ش مي گفت.حرفامون که تموم شد من سرمو کمي بلند کردم و نيم نگاهي بهش انداختم.ساکت شده بود و داشت گلاي فرشو تماشا مي کرد و کمي که گذشت صداي باباجون بلند شد:

_ شما دو نفر حرفاتون تموم نشد؟

علي نگام کرد و پرسيد:

_ شما سوالي ندارين؟

سرمو تکون دادم يعني که نه.

پرسيد:

_ پس بريم؟

آروم بلند شدم .اونم پا شد و با هم به اتاق بزرگه برگشتيم و اين شد اولين جلسه ي آشنايي ما دو نفر و قرار شد چند بار ديگه هم با هم صحبت کنيم و اگه به توافق رسيديم يه روزي رو براي نامزدي مشخص کنن.به همين سادگي و من تمام اين مدت سکوت کردم و هيچي نگفتم.انگار که طرف ديگه ي قضيه خودم نبودم و يکي ديگه بود.سعي کردم حرفي بزنم و بگم نمي خوام ولي زبونم قفل شده بود.خجالت مي کشيدم چيزي بگم.

خواستگارا که رفتن باباجون که فکر مي کرد سکوت من نشونه ي رضايتمه شروع کرد به تعريف کردن از علي و شخصيتش:


romangram.com | @romangram_com