#پونه_(جلد_دوم)_پارت_176

فقط همين.چيز ديگه اي نگفتم.چون حرف ديگه اي هم نداشتم که بزنم و فکر کردم ديگه قرار نيست حرف ديگه اي بينمون رد و بدل بشه.

اما اون پرسيد:

_ شما نمي خواين حرف ديگه اي بزنين؟

با همون حالت خجالت زده پرسيدم:

_ مثلا...چي؟

_ شما دوست دارين طرف مقابلتون چه جور آدمي باشه؟

چه جور آدمي؟!من دوست داشتم طرف مقابلم چه جور آدمي باشه؟؟هيچ وقت بهش فکر نکرده بودم.اصلا يه بارم پيش نيومد بود در موردش فکر کنم.نمي دونستم چه جوابي بدم ولي مطمئن بودم که اون بهش فکر کرده که اين سوالو پرسيده و جواب دادم:

_ خب...خب من الان چيزي به ذهنم نمياد...

بازم براي مدتي سکوت بينمون برقرار شد و بازم اون سکوتو شکست:

_ ولي من خيلي چيزا توي ذهنمه.اول اين که کسي که مي خوام باهاش ازدواج کم دنبال چشم هم چشمي نباشه و آدم بساز و آرومي باشه.از اينکه يه نفر مرتب بهم غر بزنه اصلا خوشم نمياد و همين هم بدجوري عصبانيم مي کنه.دلم مي خواد طرف مقابلم احترام خونواده مو نگه داره.دوست هم ندارم بيرون کار کنه.چون به نظر من وقتي خودم دارم کار مي کنم ديگه احتياجي نيست زنم کار کنه.از دروغ شنيدن هم خيلي بدم مياد...


romangram.com | @romangram_com