#پونه_(جلد_دوم)_پارت_178
_ ديدي پروين خانوم؟ديدي چه پسري بود!واقعا اين علي بچه ي ماهيه.
مادرجون چادرشو از سرش برداشت و گفت:
_ خدا واسه پدر و مادرش نگهش داره.
لحنش کاملا نشون مي داد ناراضيه.اطمينان داشتم اون هنوز انتظار داره من با کيان ازدواج کنم.به مادرم نگاهي انداختم تا ببينم عکس العملش چيه و ديدم داره ظرفا رو جمع مي کنه و تو فکره.
_ من که ميگم حيفه بهش جواب رد بديم.
با حرف باباجون مامان يه لحظه دست از کار کشيد و به سمت من نگاه کرد و وقتي چشمش بهم افتاد سريع سرمو انداختم پايين.چادرمو جمع کردم و تاش کردم و رفتم سمت اتاقم و شنيدم باباجون گفت:
_ ها پوران! تو چرا ساکتي و حرفي نميزني؟!
و جواب مامانو شنيدم که گفت:
_ چي بگم باباجون؟
صداش خسته بود.اما نمي تونستم بفهمم ناراضيه يا راضي.
romangram.com | @romangram_com