#پونه_(جلد_دوم)_پارت_165

_ به خدا تقصير من نبود.اون...اون خودش ديروز صبح سر کوچه منتظرم وايساده بود.بهش گفتم بره ولي گفت مي خواد باهام حرف بزنه.

دستاشو شل کرد و يه کم آزاد شدم.اما نگاهشو ازم برنداشت:

_ مي خواد باهات حرف بزنه؟

ساکت فقط نگاش کردم.

_ چه جوري؟کجا مي خواد ببيندت و باهات حرف بزنه؟

با التماس گفتم:

_ مامان!

_ حرف بزن پونه.بهم بگو تا عصباني نشدم و يه کاري دست تو و خودم ندادم.

لحنش بوي تهديد مي داد و مطمئن بودم سر حرفي که ميزنه مي ايسته.ضمن اينکه مي خواستم هر چه زودتر از دستش راحت بشم .بعد از چند دقيقه سکوت به اجبار گفتم:

_ پارک دانش آموز ساعت چهار.


romangram.com | @romangram_com