#پونه_(جلد_دوم)_پارت_166

با نگاهي پر از شک پرسيد:

_ امروز؟

و من دلگير از اين نگاه سرمو تکون دادم.

بالاخره رهام کرد.چرخي توي اتاق زد و رفت سمت در اما قبل از اينکه درو باز کنه و از اتاق بره بيرون برگشت و انگشتشو سمتم تکون داد:

_ از خونه بيرون نميري.من خودم ميرم پارک.

شنيدي چي گفتم؟

از حرفش دلم ريخت.خودش؟نکنه بره آبرو ريزي کنه؟!

از حرفش دلم ريخت.خودش؟نکنه بره آبرو ريزي کنه؟!

يهو دلم مثل يه کتري که روي آتيش در حال جوشيدن باشه شروع کرد به قل قل کردن.يه دلهره ي عجيبي همه ي وجودمو گرفت.مادرم مي خواست به جاي من بره سر قرار و اين يعني يه فاجعه در راه بود.يه اتفاق بد که هنوز به وقوع نپيوسته دل من اونطور داشت تو سينه تاپ تاپ مي کرد چه برسه به اينکه اتفاق مي افتاد!

مونده بودم چيکار کنم.بشينم... پا شم برم بيرون.سکوت کنم يا با مادرم حرف بزنم و مانع رفتنش بشم...واقعا گيج گيج بودم اما هيچ کاري از دستم بر نميومد و بايد منتظر مي موندم ببينم چه اتفاقي مي افته. ترس و نگراني و دلهره م لحظه به لحظه بيشتر ميشد و تا عصر که مادرم بيرون رفت هم ادامه داشت.وقتي رفت اونقدر ترسيده بودم که با وجود سرماي شديد هوا رفتم توي حياط و مشغول قدم زدن شدم.دلم مثل سير و سرکه مي جوشيد و مرتب توي حياط راه ميرفتم.يه ربع از ساعت چهار گذشته بود و مامان چند دقيقه اي ميشد رفته بود بيرون.به جاي من رفته بود پارک که آرمينو ببينه.نمي دونستم قراره چه اتفاقي بيفته و اون مي خواد چيکار کنه!توي اون هواي سرد مدام راه ميرفتم و از شدت اضطراب و ترس نمي تونستم حتي يه دقيقه هم وايسم و.همون موقع بود که مادرجون صدام کرد:


romangram.com | @romangram_com