#پونه_(جلد_دوم)_پارت_164
_ ولي ارمين گفت بهم توضيح ميده...
مامان حرفش تو دهنش موند و با دهان باز بهم خيره شد.خودمم شوکه از حرفي که زده بودم دستمو جلوي دهنم گرفتم.
_ تو...چي گفتي؟
با ترس و من و من کنان گفتم:
_ه...هيچي...م..من...
منو چسبوند به ديوار و چشماشو درشت کرد و گفت:
_ تو اونو ديدي آره؟باهاش حرف زدي و به دروغ گفتي نديديش؟
گير افتاده بودم.با دست خودم خودمو انداخته بودم توي هچل و احساس مي کردم راهي براي فرار ندارم.
_ يالله يالله بگو کجا ديديش؟
نه نميشد از دستش خلاص شد .نميتونستم خودمو نجات بدم بايد حقيقتو مي گفتم.
romangram.com | @romangram_com