#پونه_(جلد_دوم)_پارت_163

_ م..من زنگ زدم باران که ازش در مورد آرمين بپرسم.

چشماشو ريز کرد و پرسيد:

_ بپرسي که چي بشه؟

با صدايي که ميلرزيد جواب دادم:

_ خب...خب باران زن آرمين دوستمه.مي خواستم بدونم حقيقت داره که شوهرش...

_ يعني تو روزنامه رو نديدي؟نخوندي؟

لحنش پر از سرزنش بود.در جوابش سرمو انداختم پايين و گفتم:

_ خب من باور نکردم.

_ باور نکردي؟يعني چي باور نکردي؟مگه تو عقلتو از دست دادي بچه ؟عکسشو تو روزنامه زدن دارن مي گن پليس دنبالشه اون وقت تو...

صداش يه کم رفته بود بالا و لحنش عصبي بود.اونقدر ترسيده بودم که نفهميدم چي شد و يهو از دهنم پريد و گفتم:


romangram.com | @romangram_com