#پونه_(جلد_دوم)_پارت_151
_ حالا باران حالش چطوره؟
آه بلندي کشيد و گفت:
_ بيچاره بچه م باران از بس حرف شنيد به اعصابش خيلي فشار اومد و نتونست تحمل کنه. الان رو تخت بيمارستانه.همه ش هم به خاطر گند کارياي اون بي همه چيز.اونقدر بچه مو بردن کلانتري و اون قدر سوال جوابش کردن که بالاخره حالش بد شد.الان چند روزه بيمارستانه.خدا انتقامشو از اون نامرد بگيره.
_ حالش خيلي بده؟
خاله آهو در جواب سوالم بازم آه مکشيد و گفت:
_ بچه م چند روزه بيمارستانه.اصلا لب به هيچي نميزد.به خدا الان به زور من و پرستارا يه چيکه آب و غذا مي خوره. با هيچ کس هم حرف نميزنه.
مي دونستم مادرم بهم اجازه ي يه سفر ديگه به شهر پدريمو نميده اما گفتم:
_ مي خواين من بيام اونجا؟
_ نه قربونت برم.تو بياي اينجا چيکار؟!لازم نيست.خودتو تو زحمت ننداز.خودم مواظبشم.
گفتم:
romangram.com | @romangram_com