#پونه_(جلد_دوم)_پارت_150

_ بيمارستان؟!بيمارستان واسه چي؟!

_ چي بگم خاله؟!همه ش تقصير اون نامرد بي شرف آرمينه.خدا بگم چيکارش کنه.الهي به زمين گرم بخوره که اينطور دخترمو بدبخت کرد .

خواستم بگم مي دونم چي شده.خواستم بگم خبر دارم و عکس آرمينو توي روزنامه ديدم.ولي نگفتم و به جاش پرسيدم:

_ مگه چي شده خاله؟

با بغض گفت:

_ خبر نداري؟نه.معلومه که خبر نداري.بابات که اين چيزا رو از ترس رفتن آبروي فاميل زنش به تو نميگه.پسره کلاهبردار شياد از آب در اومده.دختراي مردمو گول ميزده و پولاشونو به بهونه ي ازدواج مي گرفته.معلومه که از همه پنهونش مي کنن و به کسي نميگن.پاي آبروشون در ميونه.

شنيدم.اون چيزي رو که بايد ميشنيدم.اون حقيقتي رو که هي مي خواستم انکارش کنم و يا از زبون يه نفر ديگه دروغ بودنش رو بشنوم اما با اين حال پرسيدم:

_ شما مطمئني کار آرمين بوده؟

_ پس فکر مي کني کار کي بوده؟مگه مردم درد و مرض دارن که بيان ازش شکايت کنن.مگه پليس بيکاره بيفته دنبال يه آدم بيگناه؟!

دلم از حرفاش گرفت.به خودم گفتم بيچاره حق داره و بعد ياد حرفاش افتادم.حرفا و نصيحتاش به دخترش باران و ازش پرسيدم:


romangram.com | @romangram_com