#پونه_(جلد_دوم)_پارت_149
گفت و سکوت کرد.انگار که منتظر من باشه حرفي بزنم.اما من نمي دونستم چي بگم.تمام حرفايي رو که آماده کرده بودم به باران بزنم و تموم سوالاتم از ذهنم پريده بودن.
_ زنگ زدي با باران کار داشتي؟
_ هان!آره ميشه گوشي رو بدين دستش.
آه کشيد.طوري که ترس برم داشت.بعد گفت:
_ باران نمي تونه باهات حرف بزنه.
دلم ريخت و با نگراني پرسيدم:
_ چ...چرا؟!اتفاقي براش افتاده.
با صدايي که پر از بغض بود جواب داد:
_ بچه م بيمارستانه.
يه لحظه گوشي تلفن از دستم روي پام افتاد.بيمارستان بود؟باران؟!آخه چرا؟! گوشي رو دوباره بر داشتم و پرسيدم:
romangram.com | @romangram_com