#پونه_(جلد_دوم)_پارت_109

کتايون نگاهشو از من گرفت و به روي نامزدش لبخند زد.انگار نه انگار چند دقيقه ي قبل داشت به خاطر برادرش با من بحث مي کرد و از وضع ما ناراحت بود:

_ شمام خسته نباشين.

امير حسين جواب داد:

_ ن..نه...من...خ...خسته ن...ن..نيستم.چ...چ...چاي داري؟

کتايون جواب داد:

_ نه ولي تا بريم يه کم اين دور و برا بگرديم پونه جون زحمتشو مي کشه.

و چشمکي زد که از نظر من دور نموند.خواستم مخالفت کنم اما امير حسين گفت:

_ د...د...دست ...پ...پ...پونه خانوم...د...درد نکنه.پ...پ...پس چايي ب...با...شما...

ديگه نتونستم چيزي بگم .چون تو رو درواسي گير کردم و وقتي دو تا شون رفتن فقط رفتنشونو تماشا کردم. کنار هم قدم بر مي داشتن و کتايون تند تند دستاشو تکون تکون مي داد و نمي تونستم بفهمم داره در مورد چي حرف ميزنه.با رفتن و دور شدنشون نيم نگاهي به کيان که هنوز روي زمين نشسته بود انداختم و شونه اي بالا انداختم.بعد کنار وسايلي که بچه ها با خودشون آورده بودن وايسادم و با چشم دنبال کتري و وسايل چايي گشتم اما چشمم که به فلاسک چاي افتاد چشمام گرد شدن.کنار وسايل زانو زدم و فلاسک آبي رنگو تکون دادم.پر بود.از حرص لبمو گاز گرفتم.دختره ي بدجنس سر کارم گذاشته بود.پفي کردم و پا شدم و به خونواده اي که تازه اومده بودن و بساطشونو نزديک ما داشتن پهن مي کردن چشم دوختم.پر جمعيت و پر سر و صدا بودن.بينشون دو تا پسر بچه بودن که بدجوري سر و صدا راه انداخته بودن و دنبال توپشون مي گشتن:

_ مامان!مامان!توپ ما کجاست؟


romangram.com | @romangram_com