#پونه_(جلد_دوم)_پارت_110
از بين پنج شيش زن و دختر جووني که توي اون جمع داشتن وسايلو جا به جا مي کردن و پتو پهن مي کردن يکي از خانوما که قد بلندتر بود و چهره ي باريکي و پوست سفيدي داشت به سمت پسرا رفت و از توي سبدي که دستش بود يه توپ در آورد و دستشون داد و گفت:
_ بدويين برين اون ور بازي کنين.
از حالتها و رفتارش خوشم اومد و دلم خواست بيشتر تماشاش کنم و اون چشمش که به من افتاد به روم لبخند زد و مشغول کارش شد و همون موقع مرداشون هم از راه رسيدن و من بين اون چند نفر چهره هاي آشنايي ديدم.آقاي موحدي ميوه فروش و پسرش علي!با تعجب نگاهشون کردم و به خودم گفتم پس اين خونواده ي موحديه؟! بهشون زل زده بودم که توپ بچه ها قل خورد و اومد سمت من و علي در حاليکه يه جعبه رو دستش گرفته بود و سرش پايين بود سرشو بلند کرد و منو ديد.
اما من معطل نکردم و سرمو تندي انداختم پايين و با دستاپاچگي دور و برمو نگاه کردم و خدا رو شکر کردم که کيان حواسش بهم نيست و نشسته و فقط به رو به روش زل زده.
_ خانوم!خانوم!ميشه توپ ما رو برامون بندازين؟
به سمت صدا نگاه کردم.بچه ها که دو تاشون پسر و دو قلو بودن منتظر نگام مي کردن.سريع خم شدم و توپو برداشتم و انداختمش طرفشون که همون موقع ديدم علي داره به پدرش يه چيزي ميگه.لبمو گاز گرفتم و دوباره به کيان نگاه کردم و به خودم گفتم بهتره از اونجا تا اومدن کتايون و امير حسين دور بشم و برم يه کم قدم بزنم اما همين که خواستم قدم از قدم بردارم صداي آقاي موحدي سر جام ميخکوبم کرد:
_ بچه هاي آقا جلال اينجان و من نديدمشون!
توي دلم با شنيدن حرفش يه واي خدا گفتم و سر جام وايسادم و زير چشمي به کيان که متوجه حضور اونا شده بود نيم نگاهي انداختم.پسر خاله بلند شد و خودشو تکوند و رفت طرفشون و شنيدم که شروع کرد به سلام و احوالپرسي .من هم به اجبار و به رسم ادب برگشتم و در حاليکه نگاهمو از علي ميدزديدم با آقاي موحدي سلام و احوالپرسي کردم:
_ سلام عزيز آقا حال شما؟خوب هستين؟
سعي کردم خيلي مودبانه و سر به زير حرف بزنم و عزيز آقا که مرد چاق دوست داشتني و خوش برخوردي بود با سلام من در حاليکه هنوز دستش توي دست کيان بود گفت:
romangram.com | @romangram_com