#پونه_(جلد_دوم)_پارت_108
حرفمو که زدم از جام بلند شدم.اما اون نشسته بود و روي زيلو با انگشت خط مي کشيد.از ديدن حالتش دلم گرفت و به خودم بد و بيراه گفتم.نبايد اونطوري باهاش حرف ميردم ولي کار از کار گذشته بود.به هر حال اون بايد با واقعيت رو به رو ميشد.خواستم برم يه کم قدم بزنم که دلم باز بشه اما اونم سريع پا شد و جلوم وايساد:
_ پونه!
کلافه پرسيدم:
_ ديگه چي مي خواي بگي؟
جواب داد:
_ بابام هميشه يه چيزي بهمون ميگه.اونم اينه که شما خواهر برادرا بايد هميشه پشت هم باشين و واسه خوشحالي همديگه هر کاري لازمه انجام بدين.منم واسه خاطر خوشحالي داداشم هر کاري مي کنم.پس هر جور شده راضيت مي کنم زنش بشي.حتي اگه به قول خودت دوستش نداشته باشي.
هيچي نگفتم و فقط به چشماش خيره شدم.هيچ وقت اينقدر مصمم نديده بودمش.زمزمه کرد:
_ تو رو خدا دل داداشمو نشکن.
حرفي نزدم.چون حرفي براي گفتن نداشتم.دور و برمو نگاه کردم تا جايي پيدا کنم و خواستم از اون محيط فرار کنم اما اومدن امير حسين مانعم شد:
_ خ...خ...خانوما!خسته ن...ن...نباشين.
romangram.com | @romangram_com