#پونه_(جلد_دوم)_پارت_103
کلافه و بي حوصله و عصبي بهشون نگاهي انداختم و با خودم گفتم کاش قبول نمي کردم بيام.
کاش توي خونه مي موندم اما چه فايده داشت اين اي کاشها!با اينکه دوست نداشتم و نمي خواستم مجبور بودم بازم باهاش رو به رو بشم براي همين به اکراه پياده شدم و وقتي از ماشين بيرون اومدم کيان که داشت با امير حسين حرف ميزد متوجه من شد و بهت زده از حرف زدن دست کشيد.
(2)
_ ازم دلخوري؟
نشسته بوديم زير چند تا درخت بلند روي زيلويي که کتايون پهن کرده بود و اون داشت سعي مي کرد منو از ناراحتي در بياره.از دستش عصباني بودم که باعث شده بود با کيان رو به رو بشم و همينطور هم عصباني به خاطر اينکه در مورد من و کيان و نامزديمون که به هم خورده بود با امير حسين حرف زده بود.
جوابشو ندادم و به سمت ديگه اي نگاه کردم.دلم نميومد اين کارو بکنم اما واقعا از دستش عصباني بودم.صدام زد:
_ پونه!
جوابشو ندادم . حتي نگاش هم نکردم.چونه مو گرفت و به زور صورتمو چرخوند سمت خودش:
_ آخه تو چرا اينجوري مي کني.من که کار بدي نکردم.فقط داداشمو هم دعوت کردم.
با اخم بهش زل زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com