#پونه_(جلد_دوم)_پارت_102
_ آهان اينم از داداش کيان من.مثل هميشه خوش قول و دقيق.
با شنيدن حرف دختر خاله م با تعجب بيشتري نگاش کردم.حرفي که زده بود معنيش اين بود که از قبل با هم قرار گذاشتن همديگه رو اينجا ببينن!بدون اينکه من چيزي بدونم.بوي تباني به مشامم رسيد و حس کردم اين دعوت و بودن کيان اونجا بي دليل و منظور نيست.
رو به کتايون پرسيدم:
_ کتايون!چرا نگفته بودي داداشت هم قراره بياد؟!
سرشو در حين پياده شدن کمي چرخند طرفم و با لبخندي که شيطنت ازش مي باريد جواب داد:
_ هر چيزي رو که نميشه گفت.
عصباني نگاش کردم اما اون نگاه عصباني منو نديد.چون همون موقع از ماشين پياده شد و رفت سمت برادرش.دوست نداشتم با کيان رو به رو بشم.لااقل اون لحظه نه.کتايون که پياده شده بود نگاهي به من انداخت و گفت:
_ پونه!
جواب دادم:
_ ميام الان.
romangram.com | @romangram_com