#پونه_(جلد_دوم)_پارت_101
کتايون جواب داد:
_ خب منم مي خوام بدونم.
امير حسين گفت:
_ م...م...مارگوت...ب...بيگل...
کتايون با لحن تشويق کننده اي گفت:
_ واقعا جالبه!آخه چطور اين شعرا و شاعراشون تو ذهنت مونده؟
اون دو تا شروع کردن به بحث در مورد شعر . من هم ساکت توي صندلي عقب فرو رفتم و بيرونو تماشا کردم.کم کم ماشين از شهر خارج شد و من از تماشاي منظره ي درختاي دو طرف جاده حس بهتري پيدا کردم.تازه آفتاب زده بود و از زمين بخار بلند ميشد و با اين همه زميناي اطراف سر سبز و ديني بودن.نور آفتاب مايل مي تابيد و کم رمق بود .در حاليکه چشم از بيرون بر نميداشتم به خودم گفتم از اين آفتاب کم رمق بيشتر خوشم مياد تا يه آفتاب جوندار و گرم.
اما تماشاي منظره ها خيلي طول نکشيد چون همون موقع رسيديم پارک جنگلي و من با ديدن ماشين شوهر خاله که اونجا پارک شده بود و با ديدن کيان که بهش تکيه داده بود با تعجب رو به کتايون پرسيدم:
_ کتايون اين...
کتي نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت:
romangram.com | @romangram_com