#پونه_(جلد_اول)_پارت_478
بلند شدم.خيلي تند بلند شدم و اونم پا شد:
_ معذرت خواهي شما به درد من نمي خوره.
کلافه نگام کرد.به هيجان اومده بودم.قلبم به شدت ميزد و گرما بدجوري داشت اذيتم مي کرد:
_ يه بار گفتم ديگه نمي خوام ببينمت.پس برو تنهام بذار.
_ ولي تو بايد به حرف من گوش کني.
با عصبانيت تمام گفتم:
_ نمي خوام.
بعد رفتم سمت خيابون که بازم دنبالم اومد.عصباني بودم، داشت بدتر عصبانيم مي کرد.وايسادم و گفتم:
_ مي دوني چيه؟اصلا من هم از تو، هم از اون خواهرت و هم از بابام و نگين از همه تون بدم مياد.بدم مياد.بدم مياد.حالا برو راحتم بذار.
حرفمو که زدم، همين که صداي بوق ماشينو شنيدم برگشتم.ماشين شوهر خاله بود و کاوه پشت فرمون نشسته بود.
romangram.com | @romangram_com