#پونه_(جلد_اول)_پارت_479
با ديدن اون سريع به سمتش رفتم و وقتي رسيدم سلام کردم:
_ سلام پسر خاله.
_ سلام پونه کوچولو.حالت خوبه خواهري؟
سرمو تکون دادم .در ماشينو باز کردم و کنارش نشستم.
وقتي داشتم درو مي بستم کاوه پرسيد:
_ اين کيه؟
پرسيدم:
_ کي؟
و اشاره شو سمت آرمين ديدم .وايساده بود و بهت زده ما رو نگاه مي کرد.با بي تفاوتي گفتم:
_پسر عمه ي بابامه.
کاوه آهاني گفت و ماشين راه افتاد و من که به آرمين نگاه مي کردم سرمو چرخوندم و به رو به زل زدم...
romangram.com | @romangram_com