#پونه_(جلد_اول)_پارت_476
بعد ساک به دست از جلوي پدرم رد شدم و رفتم سمت در خروجي و وقتي هم صدام کرد عصباني جوابشو دادم:
_ دنبالم نيا.چون هيچ فايده اي نداره.ديگه نمي خوام باهات حرف بزنم يا ببينمت.
_ ولي دخترم...
برگشتم طرفش:
_ من دختر تو نيستم.بهم نگو دخترم.
و در همون حال چشمم به آرمين افتاد که وايساده بود بالاي پله ها و مارو تماشا مي کرد.نگاهمو ازش گرفتم و دوباره چرخيدم سمت درو پدرم بازم به حرف ومدم:
_ درسته که مادرت خواستگار داشت ولي سالهاست داره به اون مرد جواب رد ميده.ولي مدتي بود که اوضاع مالي خوبي نداشت.اوضاع خياطيش خوب نبود و بايد وامشو پرداخت مي کرد.من خواستم بهش کمک کنم و بدهيشو پرداخت کنم اما قبول نکرد و رفت سراغ پسر عمه ش.واسه همين ازش خواستم تو رو بفرسته پيش من تا اينجا زندگي کني.
حرفاي اونو هم شنيدم اما نه.حتي اگه حقيقتو هم مي گفت بازم نمي تونستم باور کنم.نمي تونستم.
خيلي خشک و سرد گفتم:
_ خداحافظ.
romangram.com | @romangram_com