#پونه_(جلد_اول)_پارت_475

پوزخند زدم و خواستم از کنارش رد بشم اما اجازه نداد.با عصبانيت به ديوار خيره شدم و گوشه ي لبمو جويدم.

_ چرا نميذاري برات توضيح بدم؟

گفتم:

_ هيچ توضيحي وجود نداره.برو کنار.

دستشو به ديوار گرفت و گفت:

_ مادرت تو رو فرستاد پيش پدرت چون بدهکار بود.نمي خواست اجازه بده تو توي اون وضعيت سخت زندگي کني.

شنيدم اما باور نکردم و با اخم از کنارش رد شدم.فکر مي کردم داره بازم دروغ ميگه که منو اينجا نگه داره و از خودم پرسيدم آخه چه سودي از اين کار ميبره؟ از پله ها پايين رفتم و و قدم به سالن گذاشتم.اثري از سيمين و نگين نبود.قهر کرده بود و با نگين رفته بودن خونه پدرش.

پدرم که روي مبلي نشسته بود و پيشونيشو تکيه داده بود به دستاش با اومدن من سرشو بلند کرد و با ديدنم از جاش پا شد:

_ پونه!بابايي!

گفتم:

_ من دارم ميرم.يه ساعت پيش به پسر خاله م زنگ زدم الان ديگه بايد برسه.

romangram.com | @romangram_com