#پونه_(جلد_اول)_پارت_474


_ کجا؟!

بدون اينکه نگاش کنم جواب دادم:

_ برو کنار.مي خوام برم.

_ آخه کجا؟!

در جوابش فقط سکوت کردم و اون دستشو به سمت ساکم جلو برد:

_ مي دونم از دست من و بابات خيلي ناراحتي ولي اينا همه ش به خاطر خودت بوده باور کن.

دسته ي ساکمو محکم گرفتم توي دستم.نگاه تندي بهش انداختم.مي خواست کارشونو توجيه کنه:

_ من با تو هيچ حرفي ندارم.دستتو بکش.

دستشو عقب کشيد و گفت:

_ من فقط مي خواستم به تو و پدرت کمک کنم.همين.


romangram.com | @romangram_com