#پونه_(جلد_اول)_پارت_473
زل ميزنم به کلمه هاي روي صفحه ي موبايل.چي بهش بگم؟!حرفي براي گفتن ندارم.هيچ حرفي...کمي جا به جا ميشم.چه جوابي بهش بدم؟بدون اينکه خودم بخوام براش مي نويسم:
_ آره.
و به خودم ميگم يه مدت کوتاه صبر مي کنم تا حالش بهتر بشه،اون وقت همه چيزو بهش ميگم و ازش خداحافظي مي کنم.از فکر خودم دلم ميگيره.ولي توي دلم ميگم بايد اين کارو بکنم.از اولش هم يه چنين تصميمي گرفته بودم.پس بايد تصميممو عملي کنم.آره،اين درسته.بايد همين کارو بکنم.
فصل پانزدهم
(1)
دو هفته ي ديگه هم گذشت.توي اين دو هفته از پيامايي که آرمين فرستاده کاملا مشخصه حالش خيلي بهتر شده.اما توي همين دو هفته من احساس مي کنم بيشتر وابسته ش شدم و دليلش هم اينه که پياما و تماساي تلفني مخفيانه ي ما دو نفر از قبل بيشتر شدن.توي پارک نشستم و به گوشي موبايلم زل زدم.براي گرفتن يه تصميم جدي در مورد آرمين به اينجا اومدم.دور از چشم مادرم که هنوز باهام سرسنگينه و اگه مي فهميد اجازه نمي داد بيام بيرون.مطمئنم با خودش فکر مي کنه وقتي ميرم بيرون با آرمين قرار ملاقات ميذارم.انگشتمو روي دکمه هاي گوشيم مي کشم .چطور به آرمين بگم؟چطور بگم فراموشم کنه؟چطور ازش دل بکنم؟نه،اين کار از من بر نمياد.پس چيکار کنم؟!اون مي خواد با پدرم حرف بزنه.بدون اينکه به باران و آرمان فکر کنه.من حقي نسبت به اون ندارم.آرمين متعلق به يه نفره.اونم بارانه.پس بايد فراموشش کنم و کاري کنم که اونم منو فراموش کنه.ولي سخته.دل کندن خيلي سخته.اونم توي يه چنين شرايطي که بهش وابسته تر شدم.آخه چطور آدم مي تونه از کسي که دوستش داره دل بکنه و فراموشش کنه؟اصلا مگه ميشه؟ولي بايد اين کارو بکنم.اين به نفع همه ست.هم به نفع خودشه و هم من،هم به نفع بارانه و هم به نفع آرمان و...ولي آخه چطور مي تونم از ذهنم بيرونش کنم؟!چطور مي تونم صداشو،نگاهها و خنده ها و حرفاش و خاطراتشو فراموش کنم؟بازم بغض مي کنم و با چشماي اشک آلود به صفحه ي گوشيم نگاه مي کنم و توي مشتم فشارش ميدم.يعني الان بايد بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم؟يا نه پيام بفرستم و تو پيامم همه چيزو بهش بگم.بهتره زنگ بزنم.اينجوري براي آخرين بار صداشو هم ميشنوم.آره،آره بايد همين کارو بکنم.اما چرا،چرا دستم ميلرزه و نمي تونم؟!مي خوام جلوي لرزش دستمو بگيرم اما نمي تونم.لعنتي!دندونامو روي هم فشار ميدم و دستمو محکم ميگيرم.ولي بازم سخته.برام خيلي سخته که بهش زنگ بزنم و حرفايي رو که آماده کردم بهش بزنم.اصلا،اصلااحساس مي کنم هر چي توي ذهنم بوده فراموشم شده.با يه حالت مستاصل چشم از گوشيم بر مي دارم و به رو به روم زل ميزنم.کاش...کاش ماجراي ما به اينجا ختم نميشد.کاش همون وقتي که خونه ي پدرمو ترک مي کردم همه چي بينمون تموم ميشد و اونم منو فراموش مي کرد.با ياد آوري گذشته ، بازم خاطرات شروع مي کنن به جولون دادن توي ذهنم، اما من اين بار در برابرشون هيچ مقاومتي نمي کنم و پسشون نميزنم.مي خوام فکر کنم.مي خوام براي آخرين بار به آرمين فکر کنم و خاطراتمو با اون مرور کنم.هر چند اون خاطرات تلخ و ناراحت کننده باشن.به پشتي نيمکتي که روش نشستم تکيه مي دم،چشمامو ميبندم و يه نفس عميق مي کشم:
در حاليکه سکسکه مي کردم و هنوز صورتم از اثر گريه ي زياد نمدار بود، لباسامو جمع کردم و ريختم توي ساکم.حال خيلي بدي داشتم.فکر اينکه باهام مثل يه موجود ضافي برخورد شده بود، بدجوري داشت اذيتم مي کرد.احساس يه آدم فريب خورده رو داشتم.ديگه به هيچ کس اعتماد نداشتم.صداي تقه ي در اتاقو شنيدم اما توجهي نکردم.نمي خواستم توي اون خونه ديگه با کسي حرف بزنم.حتي نمي خواستم هيچ کدومشونو ببينم.آخه براي چي بايد ميديدمشون؟!همه شون به نظرم دروغگو بودن.ديگه نمي خواستم توي اون خونه بمونم.به کاوه زنگ زده بودم و ازش خواسته بودم بياد دنبالم و قرار شده بود بياد.ديگه چيزي به رسيدنش نمونده بود.ديگه بايد ميرفتم.
_ پونه!درو باز کن.
صداي آرمينو شنيدم.چشماي خيسمو با آستين لباسم خشک کردم.بلند شدم و ساکمو برداشتم.کيفمو روي شونه م انداختم و به طرف در رفتم.قفلشو باز کردم و به آرمين که پشت در وايساده بود نگاهي انداختم.اونم به من و ساک توي دستم نگاه کرد.از کنارش گذشتم و خواستم برم سمت پله ها که صدام کرد:
_ پونه!کجا داري ميري؟!
جوابشوکه ندادم سريع اومد و جلومو گرفت:
romangram.com | @romangram_com