#پونه_(جلد_اول)_پارت_472


_ آره.ديوونه ي توام.

پيامشو که مي خونم باز دلم توي سينه م بي قراري مي کنه و بازم نفسم بند مياد و همون موقع يکي ديگه ازش ميرسه:

_ به محض اينکه حالم بهتر بشه تو رو از بابات خواستگاري مي کنم.برامم مهم نيست چه اتفاقي ميفته و ديگرون چي مي گن.تو هم سعي کن همين کارو بکني.بذار هر چي مي خوان بگن.اصلا اهميت نده.

مي نويسم:

_ پس باران...

جواب ميده:

_ بازم که تو حرف بارانو پيش کشيدي!تو با اون کاري نداشته باش.خودم يه فکري به حالش مي کنم.در ضمن تو بهم قول دادي باهام بموني پس جوري حرف نزن که فکر کنم داري بهونه مياري.

پيامشو مي خونم و از خودم مي پرسم يعني ميشه؟!يعني امکان داره اين اتفاق بيفته و من و آرمين...از فکرش خجالت زده احساس گرما مي کنم و با شرمندگي به باران فکر مي کنم.آخه چه طور مي تونم در مورد اين موضوع فکر کنم؟!چه طور روم ميشه؟نه،حتي فکرش هم گناهه.نبايد،نبايد بهش فکر کنم.پس چيکار کنم؟!آرمين تصميم خودشو گرفته و مي خواد منو از پدرم خواستگاري کنه.ولي نبايد اين اتفاق بيفته.اگه بذارم ماجراي علاقه مون کش پيدا کنه اون وقت...اون وقت....زندگي باران به هم ميريزه.نه،نبايد بذارم اين اتفاق بيفته.

کلافه از فکر کردن دست مي کشم و حواسم دوباره ميره سمت پياماي آرمين:

_ تو که سر قولت هستي!مگه نه؟


romangram.com | @romangram_com