#پونه_(جلد_اول)_پارت_471
چشمام با خوندنکلمه هاي روي صفحه ي موبايلم تا آخرين حد باز ميشن و براش مي نويسم:
_ چي چي رو بهتر باشه؟هيچ معلوم هست چي ميگي؟مي فهمي توي چه دردسري افتادم؟تو که نديدي چقدر عصباني بود؟
منتظر جواب پيامش مي مونم اما اين بار خيلي ديرتر از قبل ميرسه:
_ اينطوري ديگه واسه خواستگاري کردن از تو مشکلي ندارم.چون مادرت که بدونه پدرتم با خبر ميشه و کار منم راحت تر...
با خوندن پيام عصباني ميشم و با خودم فکر مي کنم اون به چي فکر مي کنه و من به چي؟!آدم اينقدر خودخواه؟تند تند براش مي نويسم:
_ مامانم مي دونه قبلا ازدواج کردي.
اين بار جوابش خيلي سريع ميرسه:
_ اشکالي نداره.فوقش بول نکنه.ولي من اونقدر ميام و ميرم که بالاخره خودش خسته بشه و راضي به ازدواج ما دو تا بشه.
با ناباوري پيامو مي خونم و براش مي نويسم:
_ ديوونه اي به خدا.
و اون جواب ميده:
romangram.com | @romangram_com