#پونه_(جلد_اول)_پارت_467
سيمين پوزخند زد:
_ آره دروغه.تو اينطور فکر کن.ولي اگه دروغ باشه پس چه دليلي مي تونه داشته باشه که تو رو واسه هميشه بفرسته اينجا .
گريه م گرفت.و دوباره نشستم.صورتمو بين دستام قايم کردم.يعني اون اين کارو کرده؟مادر من؟!واقعا از پدرم خواسته از من نگهداري کنه؟!اما آخه براي چي؟!توي ذهنم دنبال جوابي براي سوالم گشتم و به حرف سيمين رسيدم.حرفش به نظر منطقي ميومد.وگرنه به جز اون مادرم چه دليل ديگه اي مي تونست براي دور کردن من از خودش داشته باشه؟!چه دليلي؟!
_ گريه نکن بابايي.معلومه که دروغه.مادر تو همچين آدمي نيست.اون فقط...
خواست ادامه ي حرفشو بزنه اما سيمين مانعش شد و گفت:
_ چرا داري بي خودي انکارش مي کني و ميگي دروغه؟مگه تو باهاش تلفني حرف نزدي؟مگه بهش نگفتي اگه به پول احتياج داره به خودت بگه و سراغ اون مرد نره؟ها؟
_ صداتو ببر سيمين.بس کن .
اينو آرمين گفت و سيمين يه لحظه خشکش زد اما بعد با چشمايي که تا آخرين حد گشاد شده بودن برگشت و به برادرش نگاه کرد:
_ تو با من بودي؟!
آرمين رفت طرفش و با عصبانيت جواب داد:
_ آره با تو بودم.چرا تمومش نمي کني و ساکت نميشي؟
romangram.com | @romangram_com