#پونه_(جلد_اول)_پارت_468
سيمين با لحن تندي گفت:
_ نو خجالت نمي کشي با خواهر بزرگترت اينطوري حرف ميزني؟
_ بزرگتر؟تو اسم خودتو گذاشتي بزرگتر؟تو که به اندازه ي يه بچه ي ده ساله هم نمي فهمي؟و باعث اذيت اين طفلک ميشي.
سيمين با جواب آرمين انگار جلوش کم آورده بود که گفت:
_ به تو چه؟ تو چيکاره اي؟اصلا چرا توي زندگي من دخالت مي کني؟ها؟
آرمين جوابشو نداد و فقط با حرص نگاش کرد اما پدرم برگشت و بهش تشر زد:
_ دهنتو ببند سيمين.
ولي اون زن که دست بردار نبود با دست به آرمين اشاره کرد و گفت:
_ واسه چي دهنمو ببندم مگه دروغ مي گم؟همه ش داره تو زندگي من دخالت مي کنه.برادرمه باشه.به اون چه ربطي داره من چي ميگم و چيکار ميکنم؟فکر مي کني من نمي دونم همين شازده کاري کرد که دختره رو اينجا نگه داري ؟ها؟
بعد دوباره رو کرد به آرمين و گفت:
romangram.com | @romangram_com