#پونه_(جلد_اول)_پارت_466
اما سيمين بدون توجه به اون رو به گفت:
_ نمي دونم دليلش چيه.ولي به نظرم مي خواد دوباره ازدواج کنه.
دلم ريخت.سرم از شنيدن اين حرف گيج رفت و نشستم.باورم نميشد.مادرم...مادرم مي خواست ازدواج کنه؟با يه مرد ديگه...
_ و حتما چون تو مانع ازدواجش بودي فرستادت اينجا...
صداي سيمينو ميشنيدم و نميشنيدم.پدر داد زد:
_ بس کن ديگه سيمين...
سعي کردم فکرمو متمرکز کنم.يعني اون..اون مي خواست با کي ازدواج کنه؟!به ذهنم فشار آوردم که به خاطر بيارم اون مردي که مادرم مي خواد باهاش ازدوج کنه کيه؟به ذهنم فشار آوردم و عاقبت سايه ي تيره اي که توي ذهنم بود کم کم روشن شد و شهريار پسر عمه ي مادرمو به ياد آوردم.مردي که هر وقت ميديدمش يه چيزي برام داشت.خوردني...عروسک...گل سر و همين محبتاش باعث شده بود بهش انس بگيرم و دايي صداش کنم.مرد تنهايي بود که ازدواج نکرده بود و بعد از فوت عمه و شوهر عمه ي مادرم تنها زندگي مي کرد و زندگيشو از راه درس دادن تو دانشگاهها مي گذروند.
_ آره ديگه.معلومه.اونم آدمه.مي خواد زندگي کنه.معلومه که اين بچه مزاحم زندگيشه.
بغضم سنگينتر شد و راه نفسمو بند آورد.يعني حقيقت داشت؟!نه...نمي تونستم باور کنم.اينا همه ش دروغ بود.چرندياتي بود که سيمين داشت از خودش در مي آورد.نه من نمي تونستم باور کنم.واسه همين به زحمت روي پاهام وايسادم و با صدايي که به شدت مي لرزيد گفتم:
_ اينا همه ش دروغه.تو داري دروغ مي گي.
romangram.com | @romangram_com